صدا صداي انتظار
به كوچه هاي شهر تار
نگاه كم رنگ اميد
براي ديدن تو يار
چه جمعه ها صدا زدم
با گريه هم نوا شدم
غروب شد خاطره هم
مهدي را صدا زدم
جهان ز غم فسرده است
عدالت ديگر مرده است
زيباترين آهنگ عشق
دنيا ز كينه خسته است
روزي بيا تا آفتاب
شرمنده نورت شود
سكوت سرد قلب ها
با عطر نرگس پر شود
روزي بيا تا چشم ها
از ديدنت بينا شود
روزي بيا شايد كه
صلح حاكم بر دنيا شود
نوشته شده توسط تهمینه
بيا تا دل خود رنگ محبت سازيم
سخن ازمهر بگوييم
شعري از عشق سراييم
من وتو رهگذر اين دنياي گذاريم
نامه ي اعمال خود از رنگ صداقت سازيم
موسم ديدار من و يار لحظه اي بيش نيست
شايد آن لحظه جهان را
پر از عطر سخاوت سازيم
صحبت از راز نيايش در دل شب بكنيم
دوستي راهمراه طراوت سازيم
گلي از رنگ صفا هم نفس روح شود
تا ز اين يك گل مهر
فكر وانديشه ي خود
پر زگلستان سازيم.
نوشته شده توسط تهمینه
هزاردل به تو بستم من هزار فكر تودارم من
هزاربلبل عاشق مرد ازين شوري كه دارم من
هنوز نگاه آن دو نرگست يادم هست
هنوز نگاه پر شرمت كه به خاطر دارم من
نگاه گرمت يك لحظه بود اما كه آن
شد هزار انديشه كه در سر دارم من
بلور اشك ديده ام ازين باشد اي يار
نديدتكرار لبخندت كه در خاطره دارم من
صداي آن سلامت كه پيشكشم كردي
بنياد نفسي است كه امروز دارم من
چندي دل من اسير رويايت گشت
رفتي و بماند اين خاطره كز تو دارم من
نوشته شده توسط تهمینه
خواجـــــه اي گريان به اين سو ميدويد
ور دگــــــر حالي به ان ســــو مــيدويد
گفتم اي خواجه به چه اين حالت است
از چه اين سو و آن ســـو راهت است
گفت اي ســـــرو گــــران از من مپرس
راز اين بي گوهـــــــري بر من ببيـــــــن
چشمهــــايم را ببيــــن وز آن بخــــــوان
وز لبــــــانم بشنـــــــو اي بت گـــــران
از براي هــــر كســـــي يــــــــاري بدم
كــارها شان شد تمـام يــــاغي شدم
گفتم اي پير از چه چون نـــالان شــــوي
مر تو را نيست آگهي هست اين جهان
يـــار خود را نيست يــــاور هيچ كس
وز هـــزاران كــــس بماند هفتـاد كس
گفت بــا چشم خروشـــــــان اين چنين
من نبــــودم زيــــن زمــان چشم برين
نيــــك در من بود چشم يــك هــــــزار
يك هــــزارم نه تو گـــو نيم از هــــــزار
نـــاگه از خــــود ديـده ام چيزي بديد
ديگر از خـــود هم شـدم ديـده فريب
زيــن منـــــــم اين گونه نالان ميــدوم
تــــا بگو يم دوستــــان را اي گـــران
نيست اكــــنون روزگــــــار زندگيت
مرگ بــــادا بر چنيـــــــن ها زندگي
گر نبــــاشد خـــود دگــر ياري حبيب
بهتراست بر خــاك بنهي تــو خـودي
میگویند زندگی یک جزیره است یک جزیره در اقیانوس تنهایی جزیره ای با گل های امید درختان رویا و بوته هعای تنهایی و نهر های تشنگی.
میگویند زندگی همه ما مثل یک جزیره است جدا شده از دیگر خشکی ها مهم نیست شمار کشتی هایی که کرانه ما را پشت سر میگذارند یا ناوگانهایی که تن به کرانه ما میدهند و در ساحل ما پهلو میگیرند . جزیره جزیره است حتی اگر صدها نفر در کنار ان پهلو بگیرند باز هم از زخم های ان در رنجیم -جزیره چون جزیره است تنهاست - جزیره ها در اقیانوس ها همیشه تنها هستند .
دوست من تو را دیده ام - بسیار دیدهخ ام که روی تپه ای از زر نشسته ای و از داشتن گنج هایش به خود میبالی تو را دیده ام که با باورهایت که میپنداری زرهایی که گرد آورده ای تو را با آرزوها و اندیشه دیگران پیوند میدهد - ترا نگریسته ام - اما هر بار به گونه ای نو - و امروز از تو چیزی جز یک دل تنها ندیده ام - دلی که در پس صندوقچه های خویش اندون میخورد - پرنده ای تشنه در قفسی زرین با آبدان خشک.
تو را دیده ام ای دوست که بر تخت شکوه مندی نشسته ای و گرداگردایت آدم هایی داری که شکوهت را ستایش میکنند - به تو و بر دارایی ها یت خیره اند و تو به زیر دستانت چنان مینگری که انگار مالک روح آنهایی .
ترا دیده ام و اکنون نیز تو را در تنهایی ات میبینم - تنها ایستاده ای مانند رانده ای در به در که به هر سو که دستش را دراز میکند گویی از ارواح طلب مهربانی میکند - گدایی یک سرپناه - حتی سرپناهی که در آن جز دوستی و گرمی چیز دیگری نباشد .
دوست من این سرنوشت ماست که در اوج دارایی ها در انبوه آدم ها باز هم تنهاییم - جزیره ای دور افتاده جدا از جزیره های دیگر - خانه ای که چشمان خیره هیچ همسایه ای نمیتواند به درون آن راه یابد - خانه ای که اگر به خاموشی فرو رود چراغ خانه همسایه اش نمیتواند آن را روشن کند و اگر اندوخته هایش به پایان برسد انبار همسایه اش نمیتواند آن را پر کند - خانه ای در بیابان که نمیتوان آن را به باغ دیگری بیاوری و به یاری دستهای دیگران کشت کنی و نهال افشانی و این خانه در کوهپایه هم اگر می بود نمیشد ان را به روستا برد .
دوست من روح ما را تنهایی فرا گرفته است و اگر این تنهایی و دور افتادگی نبود دیگر تو « تو » نبودی و من « من » نبودم . پس بیا و به خاطر اینکه هیچ کدام دیگری نیستیم شادمانه تنهایی خویش را باور کنیم که اگر قرار بود هر کدام با آوای دیگری سخن بگوییم دیگر حرفی برای گفت و شنود نبود . جدا چه لطفی دارد دیدن چهره تو . میبینی این تنهایی چقدر لذت بخش است ؟ و گاهی هم امید وار کننده که به این بیاندیشم که هر کدام میتوانیم یکی باشیم جدا از دیگری مثل یک جزیره در میان یک اقیانوس - کوچک اما بخشنده !!!!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|